ببین جناب ِ خودم!! وقتی که حقتُ می خورن وقتی که بهت تهمت می زنن وقتی که می خوان ازت سواری بگیرن وقتی که وصله های ناجور بهت می چسبونن باید عصبـــــانی بشی! حالیته؟! وقتی عصبانی می شی باید اخم کنی وقتی عصبانی می شی باید دعوا کنی وقتی عصبانی می شی باید هوار بزنی نه اینکه بخندی احمق! پ.ن: لعنتِ خدا به این خنده های هیستریک!!
+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 6:34 توسط زوزه |
خدا کمکم می کنه! خدا کــمــکــــم مـــی کنه! خدا با طلوع آفتاب کمکم می کنه! خدا با صدای گنجیشکا کمکم می کنه! خدا با بازی ِ ابرا با خورشید کمکم می کنه! فقط اگه من زحمت بیدار شدن و نگاه کردن بهشونُ بکشم!!
+ نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 7:7 توسط زوزه |
ما یک سیر صعودیه رو به پایین را در پیش گرفتیم!!!!
+ نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386ساعت 6:44 توسط زوزه
احساسم بهم می گه
یه فضول داره اینارو می خونه!!
+ نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386ساعت 6:42 توسط زوزه
دیروز ما کودک بودیم کودکان معصوم هستند امروز ما بزرگ شدیم! بزرگان معصوم نیستند!! پس نصیحت من به تو این است ای کودک تا دیر نشده بمیر! پ.ن۱: دلم می خواد همه ی بچه هارو از زندگی خلاص کنم! پ.ن۲:نظرت چیه که از بچه ی همسایه شروع کنم !؟؟ پ.ن۳: ولی همسایه که بچه نداره! حیف شد!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 7:18 توسط زوزه |
وقتی رسیدنی در کار نیست فرقی ندارد رنگین کمان با سراب!
+ نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 7:18 توسط زوزه |
مورچه ها در مقابل ما کوچکند ما گاهی خواسته یا ناخواسته آنها را له می کنیم انسان ها در مقابل خدا کوچکند
+ نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 7:32 توسط زوزه |
دوست ندارم بمیرم دوست دارم نابود شم
+ نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 7:23 توسط زوزه
جنگ جنایته؟ تجاوز جنایته؟ قتل جنایته؟ نه بذار من بت بگم جنایت چیه جنایت خلقت بشره!
+ نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 8:3 توسط زوزه |
آره تو راست می گفتی که آدما به دو دسته ی خوب و بد تقسیم نمی شن چون آدما فقط شامل یه دسته ی بد می شن!
+ نوشته شده در شنبه 20 بهمن1386ساعت 6:26 توسط زوزه |
اینجا ایرانه یعنی جایی که تعداد مساجدش از مسلمونای واقعیش بیشتره!
+ نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 8:28 توسط زوزه |
می شد دنیا جای بهتری باشه می شد دنیا قابل تحملتر باشه فقط اگه این آیه ی " و خلقناکم ازواجا " حقیقت نداشت!! بعدا نوشت!: خب بابا! می شد همه از یه جنس باشن!! اونوقت دیگه . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 7:4 توسط زوزه |
و تو چه ساده می گیری، ای دلِ راه راهِ من!!
+ نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 16:49 توسط زوزه |
آره،من ترجیح می دم دوستای کمی داشته باشم چون در اینصورت دوستای کمتریُ هم از دست خواهم داد!
+ نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 6:36 توسط زوزه |
تو چی کار می کنی اینجا ؟؟ مِی، میزنم مِی میزنی که چی؟؟ که . . . فراموش کنم . . . چیُ فراموش کنی؟؟ سرشکستگیمُ سرشکستگی از چی؟؟ سرشکستگی از . . . . میخواره بودنمُ . . .* * مسافر کوچولو اثر آنتوان سنت اگزوپری
+ نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386ساعت 18:16 توسط زوزه |
و اما تو ای پدر عزیزم که جانم فدای تو، قربان مهربانی و عنایات تو به ما بگو... آیا ما هر ثانیه این موضوع را که شما مدرکتان را در عوض 4 سال در 8 سال گرفتید به رختان می کشیم؟؟ آیا ما مدام به شما یادآور می شویم که تمام دوران کودکی بلکم نوجوانی ما با خاطره ی دانشجو بودن شما عجین است؟؟؟ خوب است این ها را همانند پتک بر سرتان بکوفانیم!؟؟ آیا غیر از این است که ما فرزند خلفِ خود شماییم؟؟؟ آیا غیر از این است که باید ادامه دهنده ی راه شما باشیم؟؟؟ خب! پس خواهش داریم که اینقدر ما را رهنمود نکنید بگذارید دهان ما بسته بماند زیرا که به دلیل کمبود امکانات چفت و بست درست درمانی ندارد !! خواهش کردیم...!!! حال شما هی بگویید نمی دانم زمان ما جنگ بود ... زمان ما بدبختی بود ...آن زمان ما هم کار می کردیم هم درس می خواندیم... آن زمان ما مزدوج بودیم داشتیم تویِ ....* را بزرگ می کردیم ...آن زمان فلان و آن زمان بهمان! نه نه... ما این چیزها حالیمان نمی شود ما فقط می خواهیم راه شما را ادامه دهیم ما فقط می خواهیم جانشین خلف شما باشیم! اگر ناراحتید می خواهید ما هم برویم مزدوج شویم؟؟؟ هان؟؟ خوب است؟؟ اینطور الگو برداریه دقیقتری نیز از شما کرده ایم!! پدر بیایید طی یک توافق 2 جانبه قرار بُگذاریم که دیگر با یکدیگر به بحث نپردازیم ... بالاخره ما یک جوان این دوره زمانه ای ایم! و خب با کمال شرمندگی، جسارت نباشد خدمتتان، ولی فحش هایمان هم همچین ورژنشان خیلی جدیدتر و آبدارترند البته ما غلط کنیم به شما فحش بدهیم ما فحش می دهیم ولی پدرجان منظوری نداریم که....به صورت کلی فحش می دهیم!! یعنی داریم به زمین و زمان بد و بیراه می گوییم شما خودش را ناراحت نکن خواهشا ... استدعا داریم! فدایتان شویم! * هر چی کرمتان است بگذارید درون جاخالی از گوساله گرفته تا عزیز دل! پ.ن1:ای مشروطی ناموسا" ما را رها کن،همانند خیلی های دیگر!! پ.ن2:حیف آن 20 هزااااااااااااااار تومانی که دادیم برای پروژه ی ذخیره ، تو سبیل هر چه استاد سیف زاده است!!!
+ نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386ساعت 11:30 توسط زوزه
حال ما یک نقطه را فراموش کردیم و استک را نوشتیم اسنک! شاید گرسنه بودیم! شاید در اندیشه ی ناهار بودیم! آیا روا بود آنچنان ما را بی حیثیت و ملعبه ی خاص و عام کنی؟؟ ای ناجوانمرد ... ای بی بزرگوار!! برو و کمی از استاد ارجمند یاد بگیر! ناموسا" که یک تار سبیل ایشان می ارزد کل آن هیکل نکره ات را! آن خواهر و مادرت ... آن خواهر و مادرت ... خوب هستند که!!؟ و الهی که مرده شور هر چه زبان بیگانه و اجنبی هست را ببرد!! پ.ن۱: تا به حال جمعه به دانشگاه نرفته بودیم که شکر خدا به لطف این امتحانات امروز می رویم، حدودا ۲ ساعت دیگر! پ.ن۲:آیا راهی وجود دارد که بشود ظرف ۱:۳۰ دقیقه تمام جزوه و کتاب را که سر جمع حدود ۴۰۰ صفحه می شوند را خواند و البته فهمید؟؟ پ.ن۳:اطلاعات ما در مورد عدم وجود تخم در اسپرم شتر* بیشتر از امتحان امروزمان است! پ.ن۴:خوشمان می آید که گشادی را به حد اعلا رساندیم!! *آیا لازم است بگوییم اصلا چنین مبحثی وجود ندارد ؟؟!
+ نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386ساعت 4:56 توسط زوزه |
ای استاد ارجمند مرا ببخش! آری مرا! جوانی کردیم و شرمساریم تمام عنایاتمان را نصبت به خواهر گرامی ات پس می گیریم آن خواهر و مادرت را ...... خدا برایت نگه دارد انشاءالله! چقدر شما ماه بودید و ما خبر نداشتیم چه ها که نگفتیم... کلهم از روی جهالت بودند هیهات هیهات!! وای بر ما! خجالت زده شدیم از این همه بزرگواری آخر چرا تا این بدین حد سهل گرفتی آزمون را؟؟ نمی گویید ما ذوق مرگ می شویم و به ناگاه در همان جلسه ی امتحان بانگ شادی بر می آوریم؟؟ بخوریم آن لبهای زیبای پشت سبیل قایم شده ات را! دوست داریم تمام واحد های درسی خویش را با شما بگیریم، حتی تنظیم را! زبانمان قاصر است و نمی دانیم چگونه باید قدردان این محبتتان باشیم یعنی عاقبت آن روز فرا رسید؟؟ یعنی ما زنده می مانیم و بالاخره با دو چشم خویش نمره ی بالاتر از 12 را زیارت می کنیم؟؟ آن هم در یک درس 3 واحدی!! Vaoooooooow!! آه خداوندا چه می بینم؟؟ آیا متوهمم؟؟ آیا بی خود دلخوش کرده ام؟؟ آیا اتمسفر ما را فرا گرفته؟؟ و چه دانم!...هر آنچه که هست این معجزه! باعث ایجاد مجلس عروسی در آن قسمتمان شده و دوست داریم که 7 شب و هفت روز دیگر نیز این مجلس ادامه پیدا کند!! پایکوبی کنید ... به شادمانی بپردازید... اُهوی ! بی جنبگان اصول اخلاقی را هم مراعات کنید!
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 7:8 توسط زوزه |
ای پیر گو فلسفه ی وجودیه انسان در چه می باشد؟؟ ای خاک در میان فرق سرت جوان جاهل!! گویم تا بدانی فلسفه ی وجودیه انسان درونِ . . . . . . شُرتش می باشد!! پ.ن1: چقد می تونی کثیف باشی !؟؟ پ.ن2: تف!!
+ نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 8:52 توسط زوزه |
نه خواب سراغ من می آید و نه من سراغی از او می گیرم من جزوه ام را جویده ام و نه جزوه مرا من تنگم و نه گشاد! من پاسم و نه. . . . سپاهان!!! نه توهم مرا زده و نه من او را نه من خواهر استاد را مورد عنایت قرار دادم نه او مرا من بسیار آرامم و آرام بسیار من است!! نه من خیال دارم به تقلب متوصل شوم و نه او چنین خیالی دارد نه من در فکر نذر و دخیلم و نه آنها به من فکر می کنند من تمام سعی خویش را کرده ام تا آخرین لحظه و بی صبرانه منتظرم تا بیایی ای ساعت امتحان....ای ۸ ! تو نیز به درازیه دماغم توجه مکن! کسی مرا بیدار نکند لطفا ... آه که چه رویای شیرینی ... پ.ن: کیست که لباس مرا اتو کند!؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 5:27 توسط زوزه |
اگه حال و حوصله یه کـ... شعر طویلُ دارین رو ادامه ی مطلب کلیک کنید در غیر اینصورت رو اون ضربدر کوچیکه ی بالای صفحه کلیک کنید!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 4:16 توسط زوزه |
نه ازت متنفر نیستم اشتباه نکن ازت انزجار دارم!!! پ.ن۱:حالم از آدمایی که فکر می کنن عقل کلن به هم می خوره، پس لطفا دیگه دور و بر من یکی نپلک منم که خیلی وقته بات کاری ندارم قشنگ! پ.ن۲:ولی حیف شد که آدرس وبلاگمو بت ندادم! پ.ن۳:وب خودمه اختیارشُ دارم اگه بخوام می تونم روزی 10 بار آپ کنم،مشکلیه؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت 18:48 توسط زوزه |
کودوم صفحست؟؟؟ نمی دونم(با لبخند!) اونجا چی نوشته؟؟ نمی دونم(با لبخند!) این یعنی چی؟؟ نمی دونم(با لبخند!) چی گفت؟؟ نمی دونم(با لبخند!) تا حالا یکی جفت پا اومده تو شیکمت؟؟ نمی دونم(با لبخند!) ... هوووووووووووووووووووووووووووووووو....ع!! پس حالا بدون!! لطفا لبخند فراموش نشه !
+ نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت 12:4 توسط زوزه |
نمی دونم چرا جزوم فقط 8 صفحست!! احیانا به خاطر این نیست که این استاده اصلا اهله حضور غیابُ اینجور قرتی بازیا نبوده؟؟ پ.ن:واقعا قصدم این بود که بخونم... ولی آخه چیُ؟؟!
+ نوشته شده در جمعه 5 بهمن1386ساعت 13:58 توسط زوزه |
بازم که اومدی لعنتی بابا حوصلتُ ندارم تازه داشت یادم می رفت اَه چیکارت کنم حالا؟؟؟ آی نَنه!!! اُی با تو اَم با تو ای شب ِ امتحانه مزخرفِ تخمی ِ بدمصّب ِ تهوع آور ... پ.ن:هان؟چیه؟؟با تو که نبودم به خودت می گیری!
+ نوشته شده در جمعه 5 بهمن1386ساعت 7:32 توسط زوزه |
هیچی اونطوری که به نظر میاد نیست هیچی به خودم نیگا می کنم هه، به نظر که خوب میام!
+ نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 7:31 توسط زوزه |
چرا وقتی دیدی آدم تنهاست به جا حوا آدمه 2رو خلق نکردی!؟
+ نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 15:33 توسط زوزه |
گفتم تخمه سگ بیا دعوا بعدش گذاشتم تا می خورم بزنیم!
+ نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 8:55 توسط زوزه
دور شدی!
+ نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 13:2 توسط زوزه |
دنیا کوچیکه
خیلی
اونقدر که می تونی اس ام اسی که خودت ساختیُ تو مجله ی محبوبت ببینی!
+ نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 12:49 توسط زوزه